تہ ماندۀ حرفـــــ هاے دلمــــ
...وان یکاد بخوانید و در فراز کنید... 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
آخرین بروزشده ها

پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای


گفته بودم که خدا پیش چشاته مگه نه؟
گفته بودی که توی حرم صداته مگه نه؟
غم نخور اگه ندیدیش که بهت گفته بودم
که خدا هرچه باشی بازم باهاته مگه نه؟
وقتی که گیر می کنی سراغ اون فقط میری
باورت میشه که اون خود خداته مگه نه؟
وقتی که دل میگیره همش شکایت میکنی 
اون موقع خوب میدونی که نی نواته مگه نه؟
درد دل داری میخوای عقده هاتو وا بکنی
با خدایی که درست پیش چشاته مگه نه؟
غم نخور اگه ندیدیش که بهت گفته بودم
که خدا هرچی باشی بازم باهاته مگه نه؟

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

برای خدانوشت: خدای خوبم. این روزها بیشترتر تر تر تر از همیشه حضورتو کنار خودم حس می کنم. به علی هم گفتم. همیشه فقط ازت میخواستم کمکم کنی. دستامو بگیری، یه همسر خوب، پاک و شایسته بهم بدی ولی ته ته ته دلم انگار مطمئن نبودم هرچی ازت بخوام بهم میدی.
ولی این اواخر دیگه بهت ایمان آوردم. ایمان به اینکه حتی اگر قراره برای همیشه مجرد هم بمونم، مهم رضایت خودته. اگر قرار بر اینه که هر خواستگاری میاد، یه مشکلی پیش بیاد یا به هر نحوی به سرانجام نرسه، حقیقتاً حکمتی توش هست که الان میبینم واقعاً همه اتفاقات زندگیم حکمت داشت.
من کجا و زندگی تو یه شهر، نه تو یه استان دیگه کجا؟ روزی که فائزه جون قضیه رو بهم گفت، اول گفتم بیخیال. من راه دور دوست ندارم. ولی هنوز جمله م تموم نشده بود که یهو یه چیزی تو دلم افتاد. اینکه ازکجا مطمئنی این همونی نیست که همیشه ازم خواستی؟
از کجا میدونی برای رفتن به شهر قم دعوت نشدی؟ از کجا میدونی امام رضا جواب التماسهاتو نداده و تو رو به حریم امن خواهرش دعوت نکرده؟
از همون لحظه اول خیالم تخت تخت بود چون خودمو، زندگیمو، ازدواجمو سپرده بودم به دست امام رضا و ایمان داشتم دیر و زود داره، اما سوخت و سوز نداره! و خوشحالم که مثل همیشه امام رئوف منو شرمنده محبتای خودش کرده و جوابمو داده.
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید
حالا دیگه مطمئنم تا به خدا ایمان نمی آوردم دعامو مستجاب نمیکرد. بدجور شرمندتم خدا. بدجور
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید
التماس نوشت: خدایا یعنی میشه همه چی جور شه و من و علی عروسیمونو تو حریم امن مکه و مدینه ات برگزار کنیم؟ میشه خدا؟ 
میشه من و علی ام جلوی خونه ات با هم پیمان ببندیم که جز برای رضای تو کاری نکنیم و جز برای نزدیک شدن به تو قدمی برنداریم؟ میشه خدا؟ 
میشه علی من چشماش بیفته به خونه ات و مثل الان که با گفتن اسمت اشک تو چشاش جمع میشه، روبروی خونه ات چشاش بارونی شه و من مثل همیشه بهش غبطه بخورم؟ میشه خدا؟
مطمئنم میشه خداجونم. مطمئنم. حتی یک درصد هم شک ندارم!

[ چهارشنبه 28 دی 1390 ] [ 08:03 AM ] [ فاطیما ]

پریروز به یه سری از همکارا شیرینی داده بودم. داشتم میرفتم که یهو یکی از خدمه (خانم بود) منو دید و گفت داستان چیه شیرینی دستته؟ گفتم ازدواج کردم. بعد یهو دیدم با یه لحن ذوق زدگی خاصی میگه بالاخره به کسی که دوسش داری رسیدی؟ 

میگم بله؟ دوباره میگه به کسی که دوسش داری رسیدی آخر؟

من موندم همینطوری:  یا خداااااااااا. اینا چیه میگن اینا؟؟؟

به علی میگم علی جان اگر اون روز که مامانت اینا بهت گفتن برای تحقیق راجب من برن بیمارستان قبول میکردی، قاعدتاً حرفای ناجور و نامربوط می شنیدی و فکر میکردی من کسیو میخواستم یا با کسی بودم و ممکن بود بیخیال من شید!

علی میگه: فاطمه،  اون روزی که اومدم خواستگاری، همینکه باهات صحبت کردم و نقطه نظراتتو شنیدم تصمیممو گرفتم و به همه گفتم نیازی به تحقیق در موردت ندارم چون آدممو پیدا کردم!

در واقع از عقاید و نقطه نظرات من برای شناخت من استفاده کرده بود تا از حرف و حدیث های مردم!

من نوشت: خدایا شکرت بابت داشتن همسری که اینقدر فهمیده است و خیلی زودتر از اونی که تصورشو بکنم همدیگه رو شناختیم و به هم اعتماد داریم.

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

همکارم میره تو بخش برای عکس گرفتن از مریض. میگه وقتی رفتم همه بهم گفتن خب. پس بالاخره فلانی ازدواج کرد! (نه که دربدر دنبال شوهر بودم و ازشون خواهش کردم برام خواستگار بفرستن، ازون لحاظ!). میگه آره.

بعد میگن پس چرا اینقدر خوشحاله؟ میگه خب آدم ازدواج میکنه مگه ناراحته؟ خب خوشحاله دیگه!

میگن نه. وقتی آدم نامزد میکنه باید دپرس باشه، تو خودش باشه، نگران باشه طرف ناتو در نیاد، حرفاش دروغ نباشه!!

میگه خب طرف و خانوادشو می شناخت حتماً. بعدشم باهاش صحبت کرد و با شناخت جواب داد. دیگه نگران چی باشه؟

من نوشت: من میتونم به جرئت بگم علیو بیشتر از خودم میشناسم! تو این مدت هیچ نظر و عقیده ای نداشتم که علی همون نظرو نداشته باشه یا برعکس. علی همیشه میگه فاطمه انگار 7-8 ساله باهم ازدواج کردیم ازبس همدیگه رو میشناسیم!

روزی که بله رو به علی گفتم، قبلش خوب شناخته بودمش. با شناخت کامل از علی و خانواده اش و بعد هم توکل به خدا و کمک گرفتن از امام رضا و حضرت معصومه و مشورت با خانواده م تصمیم نهایی رو گرفتم و اگر هزار بار دیگه هم این اتفاق بیفته، ایمان دارم که بی هیچ ترسی به علی بله رو خواهم گفت.

پس وقتی با توکل به خدا و به یاری امام رضا و حضرت معصومه تصمیممو گرفتم، نگران هیچی نبوده و نخواهم بود و ایمان دارم در کنار علی خوشبختم. حالا این همکارای فضولم هرچی میخوان بگن برام سرسوزنی اهمیتی نداره!

آخه من میخوام بدونم آدم اینقدر فضول؟ نه خداییش بهشون چی میرسه اینقدر فضولی میکنن تو همه مسائل ملت؟ یعنی خودشون کار و زندگی ندارن همش دارن تو زندگی دیگران سرک میکشن؟

اینارو نوشتم که بگم کاش ما آدمها به حریم خصوصی دیگران توجه می کردیم. گیرم که من خوشحالم. گیرم که من با کسی بودم، گیرم که من هزار تا کار کرده باشم. آیا لزومی داره تو زندگی من کسی سرک بکشه؟

چرا حرف های خاله زنک بازی رو ول نمی کنیم؟ چرا سرمون به زندگی خودمون نیست؟ چرا حریم خصوصی دیگرانو رعایت نمیکنیم و هی تو زندگیشون سرک میکشیم و دنبال سوژه برای حرف زدن هستیم؟

باز میگن چرا میگی مملکته داریم؟؟؟ نباید بگم آیا؟

امام علی (ع) می فرمایند: کسی که از اسرار دیگران تفتیش کند خدا اسرار او را بر ملا می سازد!

همچنین باز ایشون می فرمایند: تفتیش در امور دیگران از بزرگترین گناهان است. پس از آن اجتناب کن.

نکنیم این کارارو. زشته به خدا. واسه مردم حرف در نیاریم. چرا که یه روزی یکی دیگه برای خودمون حرف در میاره!

[ سه شنبه 20 دی 1390 ] [ 10:44 AM ] [ فاطیما ]
بچه ها از این به بعد در مورد اتفاقات و مسائلی که به من و علی آقا ارتباط داره اینجا می نویسم. اگر دوست داشتید برید اونجا بخونید:
بقیه مطالبو همینجا مثل قبل می نویسم. راستش چند وقتیه که دارم فکر میکنم که آدرس این وبلاگو عوض کنم. اینکه اسمم و سال تولدم توی آدرسش هست یکمی منو قابل شناسایی میکنه. شاید با تغییر عنوان خیالم راحت بشه. 

پس انشالله از روز چهارشنبه اسم جدید وبلاگم این خواهد بود:
الان آدرسشو عوض نمیکنم که دوستان در جریان تغییر آدرس قرار بگیرن
[ یکشنبه 18 دی 1390 ] [ 4:17 PM ] [ فاطیما ]
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 03:17 AM ] [ فاطیما ]

سلام. از همه دوستای خوبم که دعام کردن صمیمانه تشکر میکنم. امیدوارم که تو شادی همشون شریک باشم. دیروز صبح من و مامان و علی آقا و خواهرش معصومه جون رفتیم برای آزمایش گروه خون. ساعت 11.5 جوابو گرفتیم و قرار شد صحبت های تکمیلی رو شب داشته باشیم.

از خانواده ما عمو و زن عموهام و دایی بزرگه و مادربزرگم و خواهر و برادرام و از خانواده علی آقا خاله ها و دایی هاشون اومده بودن. عروس چشم سفیدی بودم چون زن داداشم میگفت اصلاً استرس نداری! البته تا قبل از ورود به اتاق پذیرایی ریلکس کامل بودم، ولی موقع ورود یهو با دیدن کلی چشم که نگاهم میکردن قلبم تند میزد.

چشمم به علی افتاد. وسط جمعیت اون هم مشخص بود معذبه. اولین بار بود که ساکت می دیدمش  و این سکوتش هم بخاطر سفارش های اکید من بود که علی آقا جلوی بابام زیاد حرف نزنید که خوشش نمیاد داماد سر خواستگاری حرف بزنه. البته بعداً فهمیدم همه اونو دعوت به سکوت کرده بودن!

خلاصه حرف ها زده شد. مهریه رو من نیت کرده بودم 8 تا سکه و سالی یک سفر مشهد به نیت امام رضا (ع) باشه که مورد مخالفت شدید دایی و عموم واقع شدم! گفتن 114 تا سکه به نیت سوره های قران. بعد عموم گفت عروس خانم اینقدر میگه و مادرشوهرم گفت پس اون 8تاشو هم اضافه میکنیم. گفتم نه. من نیتم 8تا بود. دیگه همون 114 تا کافیه.

در مورد طلا پرسیدن. بابام گفت اون با خودتون. خواستید بخرید، نخواستید هم نخرید. از نظر ما اهمیتی نداره طلا. بعد راجب زمان عروسی پرسیدن. بابا گفت دخترم داره درس میخونه، 3ترم دیگه درسش تموم میشه و انشالله اون موقع. یهو مادرشوهرم جیغش در اومد که نهههه. پسرم یک سال و نیم باید قم تنها باشه؟ گفتم مامان جان شما فعلاً قبول کنید، بقیه شو من و علی آقا حرف میزنیم بعداً درست میشه!

در مورد عروسی و عقد هم بابا گفت فردا بریم صیغه محرمیت بخونیم و انشالله 21 بهمن (17ربیع الاول) عقد میگیریم. در مورد عروسی هم موافق یه سفر زیارتی (مکه، کربلا یا سوریه) و بعدش هم ولیمه هستیم. تالار نمیخوایم. تو عقدمون هم کسی بی حجاب نباید باشه. سازو آواز هم نداریم که اونا هم مشکلی نداشتن.

بعد مادرشوهرم گفت با اجازه تون ما یه نشون برای فاطمه خانم گرفتیم که دستش کنیم و دستم کرد. خیلی خوشگل بود به نظرم. ایناهاش. سلیقه خواهرشوهر کوچیکه است

این هم قسمتی از دسته گل خواستگاری

اینم کلش

 این هم روسری

و این هم چادر عقد

نتیجه نهایی اینکه به امید خدا امروز ساعت 10 هم من و علی آقا محرم میشیم. هنوز باورمون نمیشه که همه چیز درست شده و من و علی داریم ما میشیم. همه این روزهای قشنگو مدیون توسل به امام رضا و حضرت معصومه ایم. همون کسی که همیشه از خدا خواستم رو خدا بهم داده. یه مرد پاک و با ایمان و مهربون و یه خانواده شوهر دوست داشتنی که منو دوست دارن.

خدایا شکرت بابت این همه اتفاق خوب!

دعا نوشت: امیدوارم خدا قسمت همه دوستانی که میان اینجارو میخونن و دوسشون دارم کنه و یکی از پاک ترین و بهترین بنده های خدا قسمت همه شون شه تا بدونن داشتن یه همسر خوب بهترین احساس دنیاست!

توضیح نوشت علی آقایانه: راستی علی آقا مازندرانیه و خونواده ش مازندران هستن و مهندسی معماری خونده و تو یکی از ادارات دولتی قم استخدام شده که تعهد خدمت داره تا 5سال و برای همین بعد از عروسی هم میریم قم به امید خدا.

[ جمعه 16 دی 1390 ] [ 05:47 AM ] [ فاطیما ]

1 2 3 >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وقتی عاشقی
نام او
عاشقانه ترین شعرهاست
کافیست بخوانیش
و پاسخ گوید جانم!
مست میشوی از عشق ...
دلت ساز شور می نوازد
وقتی عاشقی!

====================

27 سالمه و همسرم 30. هردو کارمندیم و به خاطر شغل علی از هم دوریم.
21بهمن 90 تاریخ عقدمون بود و قراره به امید خدا تابستون 91 زندگی مشترکمونو شروع کنیم.

====================

چه خوش خیال است
"فاصله" را می گویم
به خیالش تو را از من "دور" کرده
نمی داند تو جایت "امن" است
اینجا
"میـــان دلــــم"

====================
امکانات وب
تعداد بازدیدها: 62018