|
تہ ماندۀ حرفـــــ هاے دلمــــ ...وان یکاد بخوانید و در فراز کنید...
| ||||||
|
از اونجایی که من از امشب میرم منزل مادرشوهر و شب علی آقا میاد، تا آخر سال نمیتونم بیام نت. به همین خاطر پیشاپیش متن پایان سالمو می نویسم: اولین روزی که این وبلاگو درست کردم خوب یادمه. یه روز اردیبهشتی خیلی بد بود. در نهایت ناراحتی و استیصال این وبلاگو باز کردم و فقط میخواستم عکسایی که گرفتمو بذارم. اوایل دوستای زیادی نداشتم و وقتی کسی برام کامنت نمیذاشت شدیداً احساس میکردم تنهام. کمی که گذشت، یکی یکی دوستای جدید پیدا کردم. دوستایی که میشه گفت هر روز از حال و روزشون اطلاع داشتم و اونا هم در جریان حال و احوالم بودن. با شادی هاشون خندیدم و با غم هاشون ناراحت شدم. با خیلی هاشون تلفنی در ارتباط بودم و حتی بعضیاشونو هم دیدم. دوستایی پیدا کردم که همیشه قوت قلبم بودن و تو اوج ناراحتی ها همراهیم کردن و هرجا مشکلی داشتم دلداریم دادن و حتی تو بعضی از تصمیمات هم کمکم کردن. به جرئت میتونم بگم دوستان مجازیم بیشتر از دوستان واقعیم منو میشناسن و از حال و روزم خبر دارن. دوستایی دارم که از صمیم قلب دوسشون دارم. از هر نقطه ایران، از شمال گرفته تا جنوب و شرق و غرب و حتی دوستانی که خارج از ایران هستن ولی برام دوست داشتنی هستن. مطمئنم همین حس منو شماها هم دارید. اینکه وقتی برای یکیمون مشکلی پیش بیاد، همه دست به دعا میشیم و از خدا میخوایم به بهترین شکل مشکلشو برطرف کنه و شادی رو مهمون دلش کنه. اونقدر دوستتون دارم که موقع عقدم از خدا خواستم حاجت های قلبی همه تونو بده. میخوام بگم احساس میکنم ما اهالی وبلاگستان مثل اعضای یک خانواده هستیم و اتفاقاتی که برای هر کدوممون میفته دیگران رو هم خوشحال یا ناراحت میکنه. از خدا میخوام سال جدیدی که در پیش رو داریم، سالی سرشار از اتفاقات خوب برای همه مون باشه و بتونیم طوری زندگی کنیم که خدای مهربون ازمون راضی باشه. به قول علی: بیایم برای خوشبختی و سلامتی همه موجودات عالم هستی دعا کنیم! دوستای خوبم. سالی سرشار از بهترین ها رو برای همه تون آرزو میکنم و امیدوارم به تمام خواسته های قلبیتون تو این سال برسید
دو قدم مانده به خندیدن برگ یک نفس مانده به ذوق گل سرخ چشم در چشم بهاری دیگر... تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تان! خدانوشت: خدای خوبم. شروع سال 90 برام خیلی بد بود. میتونم بگم عید 90 بدترین عید عمرم بود. سال تحویل راهیان نور بودم و تنها چیزی که آرومم می کرد بودن تو اون فضا بود. روزهای بدی رو پشت سر گذاشتم ولی از نیمه سال به این طرف یکی یکی خبرای خوش بهم رسید. قبولی تو ارشد، تولد امیرعلی و آخر سال هم بزرگترین لطفت برای تمام عمر شرمندم کرد و علی و وارد زندگیم کردی تا آرامش واقعی رو در کنارش تجربه کنم. مطمئنم عید 91 قراره بهترین عید عمرم باشه خدای خوبم با تک تک سلول های بدنم ازت متشکرم و امیدوارم بنده خوبی برات باشم. مثل همیشه ازت میخوام آرامشی در سایه ایمان بهم بدی. الهی آمین [ پنجشنبه 25 اسفند 1390 ] [ 10:29 AM ] [ فاطیما ]
مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر کار به خانه بازگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود. بابا! یک سوال از شما بپرسم؟ بله حتما. چه سوالی؟ بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟ مرد با عصبانیت پاسخ داد:" این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟" فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟ اگر باید بدانی خوب می گویم، 20 دلار. پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت:" می شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهید؟" مرد بیشتر عصبانی شد و گفت:" اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا اینقدر خود خواه هستی. من هر روز، سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم." پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:" چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟" بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش در خواست پول کند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد. خواب هستی پسرم؟ نه پدر، بیدارم. فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این 10 دلاری که خواسته بودی. پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد:" متشکرم بابا" بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد. مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت:" با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟" پسر کوچولو پاسخ داد:" برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم......." نتیجه اخلاقی: هیچوقت زود قضاوت نکنیم و هیچوقت کاری نکنیم که بچه مون برای یک ساعت دیدنمون خودشو به آب و آتیش بزنه!!!
تامین اجتماعی برای بیمه شدگانش یه قانونی داره که هر کسی اگر قبل از عقد 720 روز بیمه داشته باشه، تقریباً میانگین یک ماه حقوق در طی اون مدت رو بهش میده. منم از اونجایی که مشمول این قانون میشدم، خوشحال و خندان رفتم کمک هزینه مو بگیرم. بعد از دو هفته که رفتم شماره حساب اعلام کنم، خانمه برگشته میگه سال قبل 4ماه بیمه رد نشده برات. باید بری دانشگاه محل کارت درستش کنی وگرنه هزینه ای که بهت میدن کمتر میشه. (می مردی زودتر بهم میگفتی آخه؟!!!!) خلاصه دیروز دوستمو فرستادم دنبال کارش. خانمی که مسئولش بود گفت برو فردا بیا سرم شلوغه. امروز خودم رفتم دنبال کارم. خدا بگم چی کار نکنه سازنده این دانشگاهو. از این سمت تا اون سمتش باید کلی پیاده بری. هلک و هلک رفتم و دیدم خانمه تو اتاقش نیست. گفتن برو معاونت درمان پیداش میکنی. باز کلی راه رفتم تا پیداش کردم. داستانو گفتم گفت برو سه شنبه بیا ببینم میتونم اصلاً کاری بکنم یا نه (کلی هم منت رو سرم!). هرچی التماسش کردم قبول نکرد انجام بده و گفت مشکل خودته. میتونی بری کمتر پول بگیری از تامین اجتماعی! دست به دامن این و اون شدم و خلاصه فهمیدم که اگر از همین الان هم اقدام کنم تا چند ماه طول میکشه به نتیجه برسم. برای کاری که به خدا قسم سرهم 5دقیقه هم وقت نمی بره باید برم تامین اجتماعی سوابقمو بگیرم و شکایت کنم و اونا بررسی کنن و نامه بزنن دانشگاه و دانشگاه بررسی کنه و نامه بزنه تامین اجتماعی و بعد کلی معطل شم که جواب بدن. با اعصابی خط خطی برگشتم سرکار. کلی حرص خوردم و به علی زنگ زدم کلی غرغر کردم پیشش و در نهایت آرومم کرد. نتیجه این شد که گفتم من اون خانم و بقیه رو فقط واگذار میکنم به خدا! یک ساعت نشد که یه موضوع دیگه روانمو برآشفت. یه خانم دکتری که از اعضای هیئت علمی اینجاست دیروز اومده براش کارشو انجام بدم. کاری که اصلاً به من مربوط نیست و جزو امور آموزش محسوب میشه. قرار بود دبیر علمی یه کارگاهی بشه و باید تو سایت آموزش مداوم ثبت میکرد دبیریشو. حالا نه پسوردشو داشت و نه میدونست باید چه کنه. میگم خانم دکتر این کار من نیست. خانم آ که اونور هستن و مسئول آموزشن باید انجام بده و این کارا جزو وظایف اونه. باید پسورد همه استادارو تو یه دفتر داشته باشه برای اینطور مواقع که ندارن. گفت خودت انجام بده. دکتر الف هم میاره تو انجام میدی. گفتم خب اونم وظیفه من نیست ولی انجام میدم چون رئیس بیمارستانه و نمیتونم نه بگم! خلاصه بلا نسبت شما خر شدیم و زنگ زدیم دفتر آموزش مداوم و بعد کلی سرو کله زدن پسوردو گرفتیم و مراحل ثبت نامو انجام دادیم و تائید و ارسال برنامه و کلی دردسر و تماس پشت تماس و اینور و اونور کردن و دق دادن خودمون، کارشو انجام دادم و رفت. بی خبر از همه جا، امروز دیدم رئیسم میگه خانم ح بیا اون اتاق کارت دارم. رفتم میگه داستان این خانم دکتر چیه؟ گفتم کدوم داستان؟؟؟؟ میگه همینکه دیروز اومد کارشو انجام ندادی. اومده پیشم میگه فلانی کار منو انجام نداده و ازین حرفا!!! در این لحظه فکم رو زمین افتاد و چشام اینطوری شد واقعاً اعصابم ریخت به هم. این خانم دکتر همیشه عادت داره من بدبختو بچزونه. جلوت خوبه و کلی تعریفتو میکنه، اونوقت پشت سرت میشینه پیش همه میگه کار منو انجام نمیده ولی خدای من شاهده همیشه با اینکه وظیفه من نبوده کارشو انجام دادم و نذاشتم دهنش باز بشه! ولی نتیجه این شد که دیدید. خدارو شکر دارم از اینجا میرم و از شرش برای همیشه راحت میشم! امروز ایمان آوردم بعضی از خانم ها عقده ای ترین موجودات روی زمین هستن که حالم واقعاً از دیدنشون به هم میخوره! خدایا منو از دست این آدم های ناشکر بدجنس نجات بده!!! [ یکشنبه 21 اسفند 1390 ] [ 12:50 PM ] [ فاطیما ]
پریروز رفته بودم دانشگاه محل کارم یه نامه ای بگیرم برای کسر اقساط وامم و باید یه خانمی تایپ میکرد نامه رو. بماند که اولش کلی غر زد که مگه من بیکارم که بشینم نامه تایپ کنم و فلانی همش کاراشو میده من انجام بدم و ازین دست غرغرا که نزدیک بود بزنم تو دهنش تا ساکت شه ولی مجبور بودم سکوت کنم تا تخلیه شه و کارمو انجام بده. فس فس کنان که کارمو انجام میداد یهو گوشیش زنگ خورد. داشت واسه یه خانمی داستان تعریف میکرد وسط کار. حالا من همینطور منتظر نشستم خانم به روی مبارک نمیاره اصلاً من بدبخت منتظرشم. بعله بعد از یک ربع که تلفنشون تموم شد، حالا نشسته برای همکارش که یه آقای جوون بود داستانو تعریف میکنه. آره آقای فلانی میدونی چی شده؟ خانم فلانی رو که میشناسی؟ بچه خواهر شوهرش که تبریز زندگی میکنه ساری قبول شده دانشگاه و خواهرشوهره الان چند ماهه پسرشو آورده خونه اینا گذاشته و قصد بردنشو هم نداره چون گفته بچم باید درس بخونه تا پسردایی هاش ازش یاد بگیرن. بنده خدا مجبوره جلوی پسره حجاب کنه و سختشه و اله و بله. تو دلم گفتم آخه به تو چه. تو سر پیازی، ته پیازی، چی چی اون میشی که وسط کارت تلفن دست گرفتی و راپورت میدی به این و اون؟ بعدشم کلی غر میزنی که من به کارام نمیرسم ازبس کارای آقای فلانی رو دارم انجام میدم!!! حالا خودمونیما. از بحث کار اون خانمه بگذریم، چه خواهرشوهر پررویی بودا!!! مردم چه بی ملاحظه شدن. اینطور مواقع واقعاً باید چه کار کرد؟ یعنی خواهرشوهره خودش نباید تشخیص بده کارش اشتباهه؟ بخوای حرفی بزنی، میگن زن داداش بدی هستی. نخوای حرف بزنی، باید خودخوری کنی و تحمل کنی. من جاش بودم کاملاً مودبانه پسره رو راضی میکردم خودش بره برای ثبت نام تو خوابگاه اقدام کنه. به نظرم این وسط همسرش هم میتونه خیلی کمک کنه و از زنش حمایت کنه. چه معنی داره یه پسر غریبه 24 ساعته تو خونه آدم باشه؟ حالا یکی دو هفته عیبی نداره. نه دیگه 4 سال!!!! نظر شما چیه؟ [ شنبه 20 اسفند 1390 ] [ 08:08 AM ] [ فاطیما ]
آقا ما یه خواهرشوهر کوچیکه داریم که از ما یک سال کوچیکتره و دانشجوی ارشده. رشته شو نمیتونم بگم چون ادامه داستان طوریه که نباید بگم. یکی از استادای رشته شون که خیلی هم به نام و معروفه و رتبه یک ارشد و دکترا و آزمون های مختلف رشته شونو داره و با 32 سال سن استاد تمام محسوب میشه عاشق یکی از دوستای خواهرشوهره شده. گویا دختره حضور غیاب استادو انجام میداده و برگه هارو تصحیح میکرده و با استاد در ارتباط بوده و در همین اثنا استاد احساس میکنه بهش علاقمند شده و بهش میگه. دختره هم اولش دل دل میکنه و میگه من باید با خانوادم مشورت کنم و ازین حرفا... یه مدتی باهاش در ارتباط تلفنی و SMSی بوده. طوری که هر شب با صدای شعر خوندن اون میخوابیده و صبح هم با صدای اون بیدار میشده... تا اینجای قضیه بسیار رمانتیکه. بله اولیه رو دختره گفت و قرار شد با هم برن تو یه کافی شاپ حرفای آخرشونو بزنن و بعد دختره تصمیم نهایی رو بگیره. ولی متاسفانه اون قرار باعث شد دختره برای همیشه تموم کنه ماجرا رو! عرض می کنم خدمتتون. صبریله... این استاد که صدای شیوایی داره و همه چیزش بیست بیسته فقط یه ایراد اساسی داشت و اون این بود که نابینا بود. دختره با اینکه میدونست ممکنه استادش ضربه ببینه باهاش ادامه داد و همه چیز رو پذیرفت ولی وقتی نگاه های ترحم آمیز مردم رو تو کافی شاپ دید نتونست تحمل کنه. حالا اون استاد مونده و یه روحیه داغون و افسرده و عشقی که برای همیشه داغونش میکنه. به دختره گفت دیگه هیچ درسی رو با من نگیر و از اونجایی که 80% درسای این ترمشون با این استاد بود، دختره انتقالی گرفت و برای همیشه رفت... خواهرشوهرم میگه اگر ازمن خواستگاری میکرد قبول میکردم. تو چطور؟ واقعاً نمیدونستم چی جوابش بدم. گفتم وقتی یکی تمام خوبیهارو داشته باشه و تنها مشکلش همین باشه، تصمیم سختیه باید یک عمر نگاه های مردم رو تحمل کنی. باید اونقدر قوی باشی که کم نیاری. باید طوری رفتار کنی که طرف غرورش حفظ بشه و احساس نکنه از روی ترحم باهاشی. حالا اون استادی که تو همه زمینه ها حرف اول رو میزد و اعتماد به نفسش خیلی زیاد بود پژمرده و افسرده شده و احساس میکنه آبرو و حیثیتش پیش همه رفته... خیلی دلم میخواست دختره رو ببینم و بهش بگم تو که از اول میدونستی نمیخوای باهاش بمونی، چرا گذاشتی اینقدر بهت وابسته بشه... چرا اصلاً بهش جواب مثبت دادی و ادامه دادی؟ چرا چرا چرا؟ گر نباشد چشم ظاهر عیب نیست در نبود چشم دل باید گریست راستی اگر شما بودید چه کار می کردید؟
[ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 07:50 AM ] [ فاطیما ]
|
||||||