تہ ماندۀ حرفـــــ هاے دلمــــ
...وان یکاد بخوانید و در فراز کنید... 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
آخرین بروزشده ها

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

الان من حس این گلو دارم که انگار از زیر خاک جوونه زدم. حس خوبیه

[ شنبه 3 دی 1390 ] [ 1:39 PM ] [ فاطیما ]
از اون چیزی که فکر میکردم بی نهایت بهتر پیش رفت خواستگاری دیروز. ساعت 3.15 اومدن. مامانش، دوتا از خواهراش، خودش و مامان فائزه جون. بابام رفت پیششون. یکمی که گذشت مامانم صدام کرد گفت چای بیار. چای رو تا اونجا مامانم آورد و من که رفتم تو، یهو سینی چایی رو داد دستم که تعارف کنم. شانس آوردم نریختم رو پای کسی  خیلی سعی کردم سینی رو کنترل کنم که دستم نلرزه! ولی سینی اش شیشه ای بود و فنجونا صدا میدادن یه کوچولو. به هر حال بخیر گذشت و کار به جاهای باریک نکشید.
بعد مامانش شروع کرد به صحبت و خواست به غلامی بپذیره بابام پسرشو. ازین مراسم ها تا تابحال ندیده بودم جز توی فیلما. خیلی جذاب بود. سرم پایین بود و نمیدونستم باید خجالت بکشم، بخندم، بی تفاوت باشم.... خلاصه تو فضا بودم.
بابام گفت ما مامان فائزه خانم و خونوادشونو رو خوب میشناسیم و با تعریفایی که اونا از شما کردن کردن و یکم تحقیقی که خواهیم داشت انشالله جوابتونو میدیم. هرچی قسمت و خواست خدا باشه. بعد پسره گفت حاج آقا هر سوالی باشه من در خدمتم و بابا در مورد سنش و رشته ش پرسید و جواب داد. (برام جالب بود که اصلاً خجالت نمیکشید و راحت حرفشو میزد!)
خدا مامان فائزه جونو خیرش بده. مونده بودم باید چه کنم که اومد بغلم گفت میخوای با پسره صحبت کنی؟ گفتم اهوم. گفت کجا؟ اینجا یا جای دیگه؟ گفتم تو اتاق خودم. گفت حله. تو برو من گوششو میگیرم میارم بغل دستت
خلاصه ما رفتیم تو اتاقمون و آقای دامادو مامانم مشایعت کرد و اومد. گفت هر سوالی دارید بپرسید جواب میدم. گفتم اول خودتونو معرفی کنید. از روز تولدش هر اتفاقی افتاده بودو نشست تعریف کرد. با جزئیات کامل. گفتم خداخیرتون بده، باز میگن خانما جزئیاتو بیان میکنن. یکم خلاصه تر بابا! گفت من بخاطر رشته ام به detail خیلی اهمیت میدم و برای همینه که همه چیزو ریز به ریز میگم.
خلاصه، اون گفت، من گفتم. از خودمون، شرایطمون، اهدافمون و انتظاراتمون. فقط اینقدر بگم که سه ساعت طول کشید و همچنان ادامه داشت. یهو دیدم مامانم اومد گفت بسه دیگه. همه خسته شدن. بقیه ش برای بعد  (اگر فکر کردید بس کردیم سخت در اشتباهید!!)
باز یه نیم ساعتی همینطوری حرف زدیم. اصلا حرف همینطوری میومد. بازم سوال داشتم و حرف بزای زدن بود ولی دیگه خیلی ستم بود به اونوری ها. گفتم تو یک جلسه نمیشه همو شناخت. میشه؟ گفت شما هر چندباری که بخواید من میام. هروقت هم باشه مشکلی ندارم. تلفنی هم اگر مایل باشید با هم صحبت میکنیم.
مامانم که اومد تو اتاق گفتم ایشون اینطوری میگن و مامانم گفت شماره رو بهش بده و دادم. 
نتیجه اخلاقی: نتیجه اینکه از اونی که فکر میکردم خیلی بهتر بود. اینقدر که از دیشب تاحالا دارم میگم آیا من لیاقت این بشر رو دارم یا نه؟؟؟؟ از خدا خواستم کمکم کنه که بهترین تصمصیمو بگیرم و بتونم در آینده وظایفمو درست انجام بدم.
وقتی تموم شد حرفامون ازم پرسید نظرم چیه؟ گفتم طرز فکرمون خیلی شبیه به همه. هردو پیرو خط ولایت هستیم، اهل سیاست چپ و راستی نیستیم و فقط گوش به حرف رهبریم و سیاست ایشونو قبول داریم، به مسائل دینی اهمیت میدیم، در مورد زندگی م مشترک و خیلی از مسائل هم فکرامون شبیه همه. همین کافیه برام. بقیه ش با خدا و نظر خانواده م.
اینو بهش نگفتم: احساس میکنم همونی هستی که همیشه میخواستم از خدا. خونواده ای که همیشه آرزوشو داشتم، مادرشوهری که مهربونه، خواهرشوهرایی که مثل خواهر دوسم داشته باشن، مردی که بیشتر ایده آلهامو داشته باشه (البته بجز نخوردن گوجه و کدو و بادمجون!)... امیدوارم اگر مال هم شدیم، لیاقتتو داشته باشم! 
دیگه همین
غرغرانه نوشت: همه چی اوکی بود. فقط یه چیزو نمیدونم کجای دلم جا بدم! آخه مگه میشه آدم گوجه، بادمجون و کدو نخوره؟ غذا بدون اینا معنی داره؟ میشه کشک بادمجون و میرزاقاسمی درست نکنم من؟ میشه آخه؟ د نمیشه دیگه! ملت مشکلشون با خواستگارشون چیه، ما مشکلمون چیه! خدایا اندکی عقل به این فاطیما عنایت فرما! الهی آمین!!!

رومن رولان نویسنده پر قدرت فرانسوی در رمان جان شیفته از زبان آنت، قهرمان اصلی داستان که شخصی توانمند و زیباست می نویسد:
ما زنان وقتی عاشق می شویم همه قلب وجودمان را به مرد محبوبمان می سپاریم آنگونه همه زیبایی ها و لذات دیگر، در رابطه با او معنا می یابند. اما شما مردان وقتی عاشق می شوید تنها قسمتی از قلب و وجود خود را دراختیار زن محبوبتان می گذاردید و بقیه را برای موفقیتها و کسب قدرتها و خود خواهی خود نگه می دارید. حرفی نیست شاید اگر ما هم مرد بودیم چنین می کردیم اما آنچه از شما می خواهیم این است که آن قسمتی از قلبتان را که به ما سپردید دیگر ملعبه هوسبازی هایتان نکنید، ما به همان سهم، هر چند کوچک، اگر زلال و اطمینان بخش باشد قانعیم.
[ شنبه 3 دی 1390 ] [ 08:33 AM ] [ فاطیما ]
دیشب که از دانشگاه برمیگشتم، توی سرویس یهو دلم خواست یادی از دوستای دوران کارشناسیم کنم. دلم برای همه شون تنگ شده بود. به چند نفرشون که شماره شونو داشتم اس دادم
ساناز عقد کرده بود و دو سال برای ارشد تغذیه خوند، وقتی قبول نشد مطب زده و شوهرش کارشناس بهداشته
محدثه عروسی کرده بود و یه دختر به اسم نازگل داشت. شوهرشم ارشد برق داشت
سمانه ازدواج کرده بود و نمیدونم شوهرش چکاره است
مرضیه استخدام بیمارستان شده بود و عروسی کرده بود و دو ماه پیش تو ماه دوم بارداری سقط شده بود بچه اش
مائده ازدواج کرده بود و از شوهرش خبر ندارم
اعظم که مشهد بود و ارشد مامایی میخوند
فاطمه د عروسی کرده و شوهرش دبیره
مونس ارشدش تموم شده و عضو هیئت علمی چالوس شده
سارا ارشدشو تموم کرده و عروسی کرده و چون شوهرش سمنانیه رفته سمنان
شیما پژوهشکده کار میکنه و میخواد برای ارشد MBA بخونه
زهرا ر که تو دانشگاه کار میکنه
فاطمه غ که بیمارستان کار میکنه
سایه که ارشدش تموم شده و داره طرحشو میگذرونه
از بقیه بچه های کلاس خبر ندارم. یادش بخیر.. اون موقع ها من نماینده کلاس بودم و سال آخر دانشگاه دیگه خسته شدم و سارا نماینده شد. مرضیه و مائده و دو سه تا از بچه های کلاس بهم میگفتن اسبق. یعنی نماینده اسبق
چه روزای قشنگی بود. یه روز تو ماه رمضون 12 نفر از بچه هارو دعوت کردم خونه مون و افطاری و سحری پیشمون بودن. هنوز که هنوزه خاطره اون روز تو ذهن بچه ها هست. چقدر دلم برای اون روزها تنگ شده. چقدر دلم برای اون بچه ها تنگ شده. برای مسخره بازی های توی زایشگاه و خندین هامون. برای روزهای درس خوندن دسته چمعی و استرس هامون...
تصمیم دارم اگر بشه تابستون بچه ها رو دور هم جمع کنم و به یاد اون روزها دور هم باشیم و بگیم و بخندیم.
چقدر جالبه آدم از سرنوشت دوستاش باخبر شه! نه؟
تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net
خواستگارانه نوشت: قرار خواستگاری برای جمعه عصر گذاشته شد و پدرشو هم قراره بیارن که با بابام صحبت کنه. استرس دارم. هیچوقت به این مرحله نرسیده بود که بخوام با پسره صحبت کنم. همیشه یا وقتی تماس می گرفتن، یا با دیدن خانواده ش محترمانه جواب منفی می دادیم و تو یکی دو مورد هم اونا خوششون نیومد. ولی این بار نمیدونم چرا هر چیزی میشه انگار یه نیرویی بهم میگه مخالفت نکنم!
از همون شبی که فائزه جون گفت میخوان بیان، تا الان که میگن اگر درست بشه باید برم قم زندگی کنم و مسائل دیگه، نمیدونم چی باعث میشه همه چی رو بپذیرم. منی که میگفتم باید حتماً بعد ازدواج تو شهر خودمون زندگی کنم، حالا با رفتن از این استان مشکل ندارم!
خدایا هرچی که هست، ازت میخوام به آرامش توام با ایمانی که همیشه ازت خواستم منو برسونی...
[ چهارشنبه 30 آذر 1390 ] [ 07:50 AM ] [ فاطیما ]

سلام. حرفای همه تون آرومم کرد. به قول دوست خوبم مهربان، من که توکل کردم به خدا، پس دیگه نباید نگران هیچی باشم.

امیدوارم ازین به بعد از شادی ها براتون بگم و رو لبتون خنده بیارم!

[ دوشنبه 28 آذر 1390 ] [ 08:09 AM ] [ فاطیما ]

اولش برام مهم نبود. وقتی خانم پسرداییم (فائزه جون) برای چندمین بار یکیو بهم معرفی کرد، مثل همیشه گفتم نه بابا. اینم مثل بقیه موارده. یا نمیان، یا میان و میرن خبری نمیشه ازشون، یا من نمی پسندم و تموم میشه. 

دیروز مادر و خواهر پسره با پسرداییم و مادرخانمش اومده بودن خونه مون منو ببینن. چند دقیقه ای از اومدنشون نگذشته بود که صدام کردن. شالمو سرکردم و چادرمو گرفتم که برم تو اتاق، یهو مامان فائزه جون اومد دنبالم و گفت چادرو در بیار. به زور شالو هم از سرم در آورد. آخه خیلی باهامون صمیمیه و میدونست منم ناراحت نمیشم از این کارش. گفتم من بدون شال سختمه و داد بهم.

رفتم تو اتاق. مادر و خواهر پسره بلند شدن و باهام روبوسی کردن. احساس خوبی داشتم از دیدنشون چون یه جورایی از جنس خودمون بودن و اهل کلاس گذاشتن و حرفای بیخود نبودن. از همون اول مادرش گفت شما اگر قضیه درست شد، میتونید برید قم زندگی کنید؟ مشکلی ندارید؟ گفتم خب من نمیدونم. باید ببینم شرایط چطور میشه. هرچی خدا بخواد و سرمو انداختم پایین از خجالت! (بچه م خجالتیه خب!)

مادرش شروع کرد در مورد پسرش صحبت کرد. اینکه سربازیشو تهران بود، 4سال تهران تو شرکت کار میکرد و الان دو ماهه  تو یکی از ادارات قم استخدام شده و تا 5سال تعهد خدمت داره که نمیتونه انتقالی بگیره بیاد شمال. 

از اخلاقش گفت که پسر آرومیه و اهل نماز و دعاست و هر روز میره حرم برای زیارت و با تمام وجود شهر قم رو دوست داره. از اینکه سه تا دختر داره و این تک پسره و خیلی دوسش داره ولی با این حال به خودش اجازه نمیده تو زندگیش دخالت کنه و موفقیتش براش خیلی مهمه. ازینکه ازین مادرشوهرا نیست که بخاطر دلش هی پسرشو مجبور کنه خودشو به خطر بندازه و از راه دور بیاد پیشش تا ببینتش و خلاصه از خیلی چیزای دیگه گفت.

اینکه پسرش گفته من نمیگم خانمم حتماً چادری باشه، ولی دلم نمیخواد پوشش نامناسب باشه و به چشم بیاد. اینکه باید درس بخونه و دکتراشو بگیره و دلش میخواد همسرش هم درسشو ادامه بده و ...

قبل اینکه بیان اصلاً دلم راضی نبود. ولی وقتی اومدن، نمیدونم چرا ازشون خوشم اومد! یه جورایی اخلاقشون و آرامششون به دلم نشست. وقتی داشتن میرفتن، گفتن انشالله دفعه بعد با پسرمون میایم. ولی اینکه کی میان رو نگفتن ...

سپردم به امام رضا و حضرت معصومه. نمیدونم چرا با همیشه فرق داشت این بار... شاید باز دچار توهم شدم. شاید نباید زود قضاوت کنم، شاید برن و خبری ازشون نشه، شاید هزاران مسئله پیش بیاد وسطش ولی چیزی که مهمه اینه که ذهنمو درگیر خودش کرده همین الان!

برام دعا کنین که هر طور خیر و صلاحم هست پیش بره

جالبی ماجرا اینه که خواهر همین پسره (طاهره) که الان دانشجوی ارشد حقوقه، 4سال پیش تو فروشگاه اسباب بازی فائزه جون کار میکرد و یه بار که رفته بودم که یکی از دوستای پسرداییم اونجا منو ببینه، طاهره هم خبر داشت و کلی توی این نقشه همراهی کرده بود و بعد رفتن پسره باهم گفتیم و خندیدیم. 

البته اون پسر اون روز منو پسندید و به پسرداییم گفت میخواد بیاد خواستگاری، ولی چند ماه بعد فائزه جون پیگیر شد که چرا نیومد، اظهار داشت که تازه یادش اومد قیافه م با عکسم فرق داشت و بهانه آورد. خلاصه رفت با یکی دیگه ازدواج کرد و سه ماه نشده ازش جدا شد! 

[ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 6:38 PM ] [ فاطیما ]

<< 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وقتی عاشقی
نام او
عاشقانه ترین شعرهاست
کافیست بخوانیش
و پاسخ گوید جانم!
مست میشوی از عشق ...
دلت ساز شور می نوازد
وقتی عاشقی!

====================

27 سالمه و همسرم 30. هردو کارمندیم و به خاطر شغل علی از هم دوریم.
21بهمن 90 تاریخ عقدمون بود و قراره به امید خدا تابستون 91 زندگی مشترکمونو شروع کنیم.

====================

چه خوش خیال است
"فاصله" را می گویم
به خیالش تو را از من "دور" کرده
نمی داند تو جایت "امن" است
اینجا
"میـــان دلــــم"

====================
امکانات وب
تعداد بازدیدها: 62028