|
تہ ماندۀ حرفـــــ هاے دلمــــ ...وان یکاد بخوانید و در فراز کنید...
| ||||||
|
سلام. از همه دوستای خوبم که دعام کردن صمیمانه تشکر میکنم. امیدوارم که تو شادی همشون شریک باشم. دیروز صبح من و مامان و علی آقا و خواهرش معصومه جون رفتیم برای آزمایش گروه خون. ساعت 11.5 جوابو گرفتیم و قرار شد صحبت های تکمیلی رو شب داشته باشیم. از خانواده ما عمو و زن عموهام و دایی بزرگه و مادربزرگم و خواهر و برادرام و از خانواده علی آقا خاله ها و دایی هاشون اومده بودن. عروس چشم سفیدی بودم چون زن داداشم میگفت اصلاً استرس نداری! البته تا قبل از ورود به اتاق پذیرایی ریلکس کامل بودم، ولی موقع ورود یهو با دیدن کلی چشم که نگاهم میکردن قلبم تند میزد. چشمم به علی افتاد. وسط جمعیت اون هم مشخص بود معذبه. اولین بار بود که ساکت می دیدمش خلاصه حرف ها زده شد. مهریه رو من نیت کرده بودم 8 تا سکه و سالی یک سفر مشهد به نیت امام رضا (ع) باشه که مورد مخالفت شدید دایی و عموم واقع شدم! گفتن 114 تا سکه به نیت سوره های قران. بعد عموم گفت عروس خانم اینقدر میگه و مادرشوهرم گفت پس اون 8تاشو هم اضافه میکنیم. گفتم نه. من نیتم 8تا بود. دیگه همون 114 تا کافیه. در مورد طلا پرسیدن. بابام گفت اون با خودتون. خواستید بخرید، نخواستید هم نخرید. از نظر ما اهمیتی نداره طلا. بعد راجب زمان عروسی پرسیدن. بابا گفت دخترم داره درس میخونه، 3ترم دیگه درسش تموم میشه و انشالله اون موقع. یهو مادرشوهرم جیغش در اومد که نهههه. پسرم یک سال و نیم باید قم تنها باشه؟ گفتم مامان جان شما فعلاً قبول کنید، بقیه شو من و علی آقا حرف میزنیم بعداً درست میشه! در مورد عروسی و عقد هم بابا گفت فردا بریم صیغه محرمیت بخونیم و انشالله 21 بهمن (17ربیع الاول) عقد میگیریم. در مورد عروسی هم موافق یه سفر زیارتی (مکه، کربلا یا سوریه) و بعدش هم ولیمه هستیم. تالار نمیخوایم. تو عقدمون هم کسی بی حجاب نباید باشه. سازو آواز هم نداریم که اونا هم مشکلی نداشتن. بعد مادرشوهرم گفت با اجازه تون ما یه نشون برای فاطمه خانم گرفتیم که دستش کنیم و دستم کرد. خیلی خوشگل بود به نظرم. ایناهاش. سلیقه خواهرشوهر کوچیکه است
این هم قسمتی از دسته گل خواستگاری
اینم کلش
این هم روسری
و این هم چادر عقد
نتیجه نهایی اینکه به امید خدا امروز ساعت 10 هم من و علی آقا محرم میشیم. هنوز باورمون نمیشه که همه چیز درست شده و من و علی داریم ما میشیم. همه این روزهای قشنگو مدیون توسل به امام رضا و حضرت معصومه ایم. همون کسی که همیشه از خدا خواستم رو خدا بهم داده. یه مرد پاک و با ایمان و مهربون و یه خانواده شوهر دوست داشتنی که منو دوست دارن. خدایا شکرت بابت این همه اتفاق خوب! دعا نوشت: امیدوارم خدا قسمت همه دوستانی که میان اینجارو میخونن و دوسشون دارم کنه و یکی از پاک ترین و بهترین بنده های خدا قسمت همه شون شه تا بدونن داشتن یه همسر خوب بهترین احساس دنیاست! توضیح نوشت علی آقایانه: راستی علی آقا مازندرانیه و خونواده ش مازندران هستن و مهندسی معماری خونده و تو یکی از ادارات دولتی قم استخدام شده که تعهد خدمت داره تا 5سال و برای همین بعد از عروسی هم میریم قم به امید خدا. [ جمعه 16 دی 1390 ] [ 05:47 AM ] [ فاطیما ]
"خدایا ! توضیح نوشت: من نمیدونم بابام دیگه دنبال چی هست که بدونه. از هر کسی تحقیق کرد خوبی خودش و خونواده شو گفتن. هر چیزی که دنبالش بود رو اون داره. ولی همش میگه الان نه. زوده. عجله نکنین. همه راضی ان ولی اون میگه نه. خیلی درمونده ام. تو خوف و رجایی گیر کردم که نمیدونم تهش چی میشه. دیگه دست به دامن امام رضا و حضرت معصومه شدیم. دیروز علی رفت مشهد و دیشب تا صبح حرم بود. حرفامو گفتم به امام رضا گفت. بچه ها دعا کنید زودتر از این وضعیت بلاتکلیفی در بیام. دیگه خسته شدم... تازه داشتم آرامش پیدا میکردم خدا. میدونم میخوای صدات کنم. میدونم گره کار به دست امام رضا باز میشه. من که دارم صدات میکنم. من که میخوام دستامو بگیری... خدایا آرومم کن! بعدا نوشت: در کمال ناباوری و حیرت، یهو بهم خبر دادن بابام جواب مثبت داده و گفته فردا بریم برای گروه خون!!!!!!!! هنوز تو شوکم و باورم نمیشه بابام قبول کرده باشه. گفته بودم گره کار به دست امام رضا باز میشه. حتی یک درصد هم شک نداشتم آخرش باید از امام رضا بخوام کمکم کنه! خدایا شکرت [ چهارشنبه 14 دی 1390 ] [ 09:20 AM ] [ فاطیما ]
امروز رفتم دانشگاه و نتیجه اون حس خوب رو تحویل گرفتم. گرچه کتابی که ترجمه کردم خیلی به درد بخور نیست، ولی وقتی تایپ، ترجمه، ویرایش، صفحه آرایی و طراحی جلدش کار خود آدم باشه، دیدنش لذت بخشه!
[ شنبه 10 دی 1390 ] [ 1:43 PM ] [ فاطیما ]
به یه نتیجه خیلی بزرگ رسیدم. اینکه آدم هرچی بخواد رو خدا دیر بهش میده (البته اگر به صلاحش باشه)، اما همون چیزی رو میدی که آدم میخواد! هر روز که میگذره بیشتر ایمان میارم که همونی که یه عمر ازش خواستم رو داره بهم میده. با همون خصوصیاتی که همیشه دنبالش بودم. حتی بارها و بارها و بارها بهتر از اون. خدایا باورم نمیشه بیدار باشم. دارم خواب میبینم؟؟؟؟ خدایا بدجور هوامو داری. بپا لوسم نکنی!!!! این روزها شعر دریچه های مهدی اخوان ثالث همیشه میاد تو ذهنمون:
ما چون دو دریچه روبروی هم آگاه زهر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده عمر آینه بهشت، اما…آه بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته ست زیرا یکی از دریچه ها بسته ست نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد نفرین به سفر، که هر چه کرد او کرد خدایا شکرت. بیشتر از همیشه!!!
[ شنبه 10 دی 1390 ] [ 07:40 AM ] [ فاطیما ]
یک عدد امیرعلی ناناس در خدمت شماست
از دیدن لحظه هایی که خوابیده سیر نمیشم...
عمه جونم. کاش بدونی عاشق لحظه هایی هستم که چشمای نازتو باز میکنی و زل میزنی تو صورت آدم و با ناز و ادا سرتو تکون میدی
خدای مهربون نوشت: خدای خوبم. ممنونتم که امیرعلیو سالم بهمون دادی. خدایا آرامش این روزهامو بدجوری مدیونتم. این آرامشو ازم نگیر لطفا! خواهش نوشت: بچه ها لطفا! برای پسرخاله امیرعلی دعا کنید. پریروز دنیا اومده و هموگلوبین خونش پایین بود. چندتا علت داره. دعا کنید علت بی خطرش باشه و زودتر خوب شه. [ سه شنبه 6 دی 1390 ] [ 10:38 AM ] [ فاطیما ]
|
||||||